چقدر دلم گرفته. خیلی وقت است که اینجوری هستم و نمی دانم که مرحمش چیست؟ عجب روزگار غربیی است این زندگی. آدم نمی داند که باید با آن چه کند؟ شاید باید بی خیالش شد مثل خیلی چیزهای دیگر. برای هر چیزی که بیشتر تلاش می کنی کمتر به آن می رسی. آنچه را که نمی خواهی جلوی چشمانت رژه می رود. شاید از ازل همین بوده رسم روزگاران.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 9:2  توسط حمیرا
|
بچه که بویم عید برایم پر بود از خاطرات شیرین بازی با بچه های عمو که برای گردش نوروزی به ابادن می آمدند. مهمانان پبش نوروزی هم داشتیم که برای لذت بردن از هوای دلپذیر بهاری و دیدن زیبایی های ظبیعت به شهرمان می آمدند و هفته ها مهمان خانه ما بودند. یادم می آید که همه تکالیف نوروزی ام را قبل از شب عید تمام می کردم و نمی دانستم که این عادت همچنان با من می ماند ولو اینکه در دهه ۴۰ زندگیم باشم.
امروزآخرین روز سال است ولی از مهمانان نوروزی و کارتهای تبریکی که با دوستانی که هر روز می دیدمشان خبری نیست. حتی دیگر از دوستان هم خبری نیست. گویی همه چیز رنگ و بوی دیگری پیدا کرده و معنای همه چیز حتی دوستی ها عوض شده.
کمی دلم گرفته وقتی فکر می کنم باید نوروز امسال را چون نوروز خیلی سالهای دیگر خیلی دور از سفره هفت سین خانه مان برگزار کنم. دیشب خواهرم از ماهی شب عید می گفت و خانه تکانی بهاری! چه کنم که اینجا ما داریم به پاییز می رویم و ماهی های قرمز کوچک از حوض خانه مان کوچ کرده اند. دلم می خواهد آمدن بهاران را فرخنده بدارم هر چند برگهای نارنچی و زرد درختان خبر از بهار نمی دهند.
خواسته ام از خواهرانم که موقع تحویل سال آنلاین باشند تا حداقل شاید بتوانیم از چند نقطه دنیا بر سر یک سفره هفت سین بنشینم.
دلم برای گلهای بهاری آبادان تنگ شده برای جاسم باغبانمان که می گفت اینجا لادن می کارم اینجا میخک می کارم. راست می گفت همه را می کاشت و با طلوع اولین سپیده بهاری همه غنچه ها به روی مان لبخند می زدند. دلم نسیم و خنکای فروردینش را می خواهد و همه چیزهایی که در آن شهر دوست داشتم.......
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:5  توسط حمیرا
|
از وقتی خودم را شناختم همیشه مساله فلسطین در صدر اخبار سیاسی دنیا بوده. با همه علاقه ای که به پیگیری مسایل دارم اما اصلا دست و دلم برای اخبار فلسطین نمی رود واقعا گره کور این مساله کجاست؟ چرا سالهاست از این بحران کاسته نشده؟ چه کسی ازاین ماجرا سود می برد که بیش از ۵۰ سال است هر روز کودکان و زنان در این سرزمین قربانی می شوند؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:25  توسط حمیرا
|
یک زمانی عاشق نوشتن بودم ولی مدتی است که اصلا دستم به نوشتن نمی رود. هزار تا سوژه دارم ولی می گویم ای بابا چه سود از این همه نگارش؟ راستی چشم بینایی هم هست که اینها را بخواند یا نه ما همه فقط الاف خودمان هستیم و بس؟
چیزهای جالبی در این دنیا اتفاق می افتد که ارزش بیان کردن را دارد ولی یعنی کسی هست که با خواندنش پند بگیرد؟ پس بی خیال نوشتن این یکی هم باید شد.
اگر می توانستم همه آن چه را که می خواهم بنویسم فکر می کنم کتاب پر فروشی می شد ولی می ترسم که آن هم برود کنار خیلی کتابهای دیگری که در کتابفروشی ها خاک می خورد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:24  توسط حمیرا
|
هشت سال گذشت. نمی گویم که گویی دیروز بود ولی نمی دانم چگونه گذشت؟ هر جه بود همه تحربه بود و تحربه. گاهی فکر می کنم که دیگر من آدم سابق نیستم. تمایلاتم دلبستگی هایم همه عوض شده. منصوره راست می گوید تغییر چیز خوبی است. هر حوری که باشد. با خودم می گفتم اگر هشت سال پیش تحربه امروز را داشتم همان حا می ماندم ولی نداشتم. امروز هم از چیزی که هستم راضیم شاید راضی تر از گذشته! تا ببینم تقدیر برایم چه رقم زده و هشت سال آینده کجایم.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:0  توسط حمیرا
|
زمان انتخابات برایم معنایی دیگر دارد. خیلی ها می گویند که همه چیز از همان زمان آغاز شد. البته هیچ کس هنوز بطور صریح به من نگفته که مگر چه چیزی تغییر کرده است؟ یادم می آید اولین روزی که برگشته بودم یکی از دوستان قدیم مرا دید. گفت:" تو دیگر آن حمیرای سابق نیستی!" مگر چه شده بود؟؟ او در من چه دید در همان نگاه اول؟
انتخابات برای من فصل تازه ای در زندگیم بود. خیلی بیشتر از یک تجربه سیاسی. دیگر هیچ میلی ندارم که کاندیدا باشم با همان یک بار ره صد ساله را پیمودم. انتخابات چشم مرا به خیلی چیزها باز کرد. اصلا روی دیگری از زندگی را برای من به نمایش گذاشت.
امروز تقریبا هشت سال از آن می گذرد ولی تک تک خاطراتش هر لحظه با من است. اصلا گمان نمی کردم که یک رویداد نه یک بازی سیاسی بتواند اینگونه زندگیم را و نگاهم را تغییر دهد ولی اتفاقی بود که افتاد. مرا از مسیری که می رفتم بیرون کشید. به من نهیب زد و به وادی دیگری برد. با این وادی خیلی آشنا نیستم ولی در حال مشق کردنم.
هیچ وقت نتیجه انتخابات برایم مهم نبود. چون قبل از اعلان عمومی با چشم دل همه آنچه را که باید می دیدم دیده بودم. پس مرا چه نیازی به چند تکه کاغذ پاره؟
آری زمان "انتخاب" ات است!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:39  توسط حمیرا
|
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده. مثل سالها پیش بی هیچ بهانه ای قلم و کاغذم به راه بود و نویسم هم می آمد. مدتهاست که دیگر حسی برای نوشتن ندارم. نمی دانم از اثرات این دنیای مجزای است یا نه حال و هوای نوشتن نیست. شاید هم دیگر چیزی نمانده که کسی بخواهد راجع به آن چیزی بنویسد. کتابخانه ها پر است از کتاب. اینترنت برایت سرگیجه می آورد از بس که هر لحظه به تو اطلاعات جدید می دهد. همه دنیا هم که وبلاگ دارند . پس دیگر من قرار است چه چیزی بنویسم که خواننده هم داشته باشد؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 15:53  توسط حمیرا
|
هوا دلپذیر شد گل از خاک بر دمید پرستو ز بازگشت زد نغمه امید
سالی همیشه بهار داشته باشید همراه با همه خوبیها و بهترینها. سعادت سلامت سربلندی سرور سر فرازی و سرسبزی را برایتان آرزومندم
بهاران خجسته باد!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:28  توسط حمیرا
|
دنیا ی عجیبی شده آدم حتی توی حریم خودش هم آزادی نداره!! همه هم دارن از آزادی دم می زنند و برای دفاع از آن گلو پاره می کنند. شاید کسی دلش بخواهد اصلا وبلاگش را به روز نکند. این یک جا را گذاشته برای دل خودش. هر وقت که نویسش آمد می آید و یه چیزکی می نویسد و می رود. از این وبلاگ که بگذریم در عالم غیر مجازی هم آزادی نداریم. اصلا کسی به آدم اجازه نمی دهد که خودش باشد. همه از او می خواهند که نقش بازی کند. تا می آییم حرف بزنیم می گویند انتخاب خودت بود! کسی نمی پرسد شرایط را چگونه ساختید که من ناچار به چنین انتخابی شدم. اصلا مگر انسان آزادی هم دارد. گاهی از اینکه این همه آزادی دور و برم را گرفته خسته می شوم دلم می خواهد تقدیر گرا شوم. چقدر راحت است. برای هر چیزی یک علتی هست حتما که ما نمی دانیم. دلم می خواهد با تمام وجود فریاد بزنم "مردم از این همه اختیار و آزادیَ در بندم کنید تا رها شوم"!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 16:38  توسط حمیرا
|
این روزها با گسترش ارتباطات دیگر اثری از مسایل خصوصی نمانده. هر کاری هم که می کنی بالاخره یکی با تو شریک می شود. وبلاگ نویسی هم که از تمایل انسان برای نوشتن دفترچه خاطرات کم کرده .
ولی این سوال خیلی مهم است که نوشتن مهم است یا تعداد مخاطبان؟ برای من که تجربه نوشتن در تیراژ بالا را هم تا حدودی داشته ام بنظر م می آید که نوشتن ارزش بیشتری دارد. مگر چه حسی به آدم دست می دهد که مطالبش را خیلی ها بخوانند یا اصلا کسی نخواند مگر آدم نمی تواند فقط برای دل خودش مطلب بنویسد. باورتان می شود که هر چه مخاطب کمتر باشد انسان بیشتر خودش است.
من که آدرس وبلاگم را به کسی هم نمی دهم. اصلا دلم نمی خواهد که بعضی ها مطالبم را ببینند. می دانید آدم دچار خود سانسوری می شود. اقلا آدم اینجا می خواهد تا حدی خودش باشد به دور از هر محدودیتی. باورتان می شود که من حتی توی دفتر روزانه ام هم نمی توانستم بدون سانسور مطلب بنویسم! حالا دیگر وب و این جریانات بماند ............
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:44  توسط حمیرا
|